- دختران من
همان طور كه قبلا گفتم از همسر اولم دو دختر دارم ، تنها خوبی ای كه از آن ازدواج به دست آوردم . من هر دوی انها را خیلی دوست دارم . هنگامی كه این كتاب را مینویسم یكی از انها شانزده و دیگری چهارده ساله است . سه ساله پیش برای گرفتن سرپرستی انها به دادگاه رفتم . نگران انچه بر انها و مادرشان می گذشت بودم . او بد دهن بود و به نظرم محیط خوبی برای تربیت آنها فراهم نمی كرد . به این نتیجه رسیدم كه باید تلاش كنم و به انها یك زندگی منظم بدهم . یك زندگی جهت دار و با ثبات . بالاخره به عنوان پدر انها را بدست اوردم . زشتی واقعی روند دادگاه را برایتان توضیح میدهم . گرفتن سرپرستی فرزندان كارساده ای نیست . هنوز هم قضاوت بزرگی علیه پدران در دادگاه وجود دارد . بدون توجه به اینكه آیا آنها انسان های مشهوری هستند یا نه . و در مورد من ، داشتن شغلی به عنوان یك كشتی گیر حرفه ای كمك چندانی در نتیجه ی حاصل شده نداشت . ایستادن فردی در برابر هزاران طرفدار و اینكه از انها بپرسی آیا طرف مقابل را از بین ببری یا نه تصویر خیلی خوبی را ترسیم نمیكند . ما باید قبل از هر گونه تصمیمی ارزشیابی های روانشناسانه ی خیلی وسیعی را تحمل میكردیم . باید از وكیلی نام ببرم كه رویای دست یافتن دوباره ی فرزندانم را تبدیل به واقعیت كرد . اسم او ربكا ماسری است و محشر است . من خیلی به او مدیون هستم . او قبل از اینكه وارد دادگاه شود شبیه به یك دختر بچه ی یهودی شیرین است . در دادگاه همه ی توجهات معطوف به والدین است تا به رفاه فرزندان . مادرشان سعی داشت من را فرد بدی جلوه دهد . از من یك شیطان ساخته بود ، وحشتناك ترین چیز در دنیا . من خیلی خوش شانس بودم كه در پایان دادگاه با بررسی همه ی جوانب پی برد كه من میتوانم محیط مناسبی را برای فرزندانم و رشد و پرورش انها فراهم كنم . دختر كوچكم آتنا هنوز با من زندگی میكند . من باید اعتبار زیادی به او بدهم . او همیشه در فهرست احترام اساسی است . مبسر كلاس است . دخترم سال بعد به یك مدرسه ی پیش دانشگاهی واقعا معتبر میرود . وقتی كوچك بود میگفت میخواهد به هاروارد برود . اما الان ظاهرا توجه اش روی "یوسی باركلی" است. هر مدرسه ای كه انتخاب كند میدانم كه در انجا موفق خواهد بود. من حقیقتا باور دارم كه این دختر جوان به چیزهای بزرگی در زندگیش دست میابد. واقعا از تماشای رشد او لذت میبرم. خیلی به او افتخار میكنم به طوری كه نمیتوانم به زبان اورم. گفتنش سوزناك است ، اما من و دختر بزرگم "كیلانی" واقعا از هم دور شدیم. عجیب به نظر میرسد چون من و او الفتی دیرینه داشتیم. من وقتی او خیلی كوچك بود با كالسكه اش او را به باشگاه میبردم. بعضی از شادترین لحظات زندگیم ، به خصوص در ان روزه ، بودن در كنار او بود . خنده دار است اما همه ی آن مطالب از پیش پا افتاده ه قدیمی درباره ی اینكه تا چیزی را از دست ندهی قدرش را نمیدانی حقیقت دارد. در صورتی كه من و دختر كوچكم وقتی كوچك بود وقت زیادی برای در كنار هم بودن نداشتیم. من اغلب هنگامی كه او نوزاد بود خارج از خانه به سر میبردم. اگرچه همیشه در همین نزدیكیها بودم وتمام تلاشم بودن در زندگی هر دوی انها بود ولی وقتی اتنا كوچك بود با او زندگی نكردم. اما برعكس شد من و اتنا الفت قوی و محكمی به هم داریم. او كاملا ارتباطش را با مادرش قطع كرده و با او صحبت نمیكند و در واقع هیچ كاری با او ندارد. ولی دختر بزرگم واقعا مادرش را میپرستد.
- ژاكوب
هنگام رفت و امد به دادگاه كیلانی باردار شد. برای اینكه مشكلی پیش نیاید اجازه دادیم نزد مادرش بماند تا زمانی كه وضع حمل كند. سپس به دادگاه برگشتیم. ما به فلوریدا نقل مكان كرده بودیم بنابراین باید به ویرجینیا جایی كه انها زندگی میكردند میرفتیم. بعد از اینكه فرزندش متولد شد و دادگاه هم رائ صادر كرد او همراه ما به تامپا امد. نوه ام ژاكوب واقعا یك پسر محشر است . میدانم همه ی پدرها و پدربزرگهای مغرور همین را درباره ی نوه شان میگویند، اما پسر من واقعا ویژه است. خنده ی زیبا و كوچك او را می بینی اب میشوی. او واقعا یك پسر بچه ی به خصوص است. متاسفانه خیلی طول نكشید تا زمانی كه دخترم دوباره به دردسر افتاد. دادگاه سرپرستی ژاكوب را به ما سپرده بود. پدر ژاكوب جوانی به نام "ریكی" بود . ریكی خیلی تلاش میكرد كه پدر خوبی باشد . تنها نكته ی منفی این بود كه اگر چه ریكی چند سالی از دخترم بزرگتر بود اما هنوز بچه بود . اما فلب مهربانی داشت . او میخواست در زندگی فرزندش باشد و آرزو داشت هر كاری كه میتواند انجام دهد . باید چنین مرد جوانی را با این نوع احساس مسئولیت و میل به پدر بودن تشویق و تحسین كرد . ما به او كمك كردیم كه به فلوریدا برود و جایی را برای زندگی اش پیدا كردیم ، حتی یك ماشین هم برایش خریدیم . به او و دخترم چیزی هایی یاد دادیم . از جمله چیزهایی درباره ی مسائل زناشوئی و اساسا هدفمان این بود كه آنها دارای فرزند دیگری نشوند . متاسفانه خیلی زود دخترم و ریكی به مشكلات خیلی بدی دچار شدند . دخترم به مدرسه ی جدیدی رفته بود و فكر كنم به پسر دیگری علاقه مند شد . میتوانید ضربه ی روحی را تصور كنید . ریكی همه چیز را زیر پا گذاشت و كارهایی را انجام داد كه نباید انجام میداد . او دخترم را كه خواسته بود به خاطر پسر جدید از او جدا شود از خانه بیرون كرد . یك شب آمد و خودش و دخترم را در اتاق زندانی كرد و تهدید كرده بود كه بچه را از او بگیرد . من انجا نبودم ولی مادرم بود و در را كوبیده و فریاد زده بود كه در را باز كند . بالاخره انها با من تماس گرفتند و من تلفنی با او حرف زدم . من خیلی خوب و مودب نبودم ، خیلی عوضی بودم . اما سعی داشتم از دختر و نوه ام حمایت كنم . می ترسدم همچون دیوانه ها رفتار كند . سرانجام همه چیز آرام شد . " آنژیه " آنجا بود و كمك كرد . به ریكی گفتم : ( ما هر كاری میكنیم كه تو پدر باشی اما باید قانون داشته باشیم ) او هیچ گاه اجازه ی بی احترامی به مادرم یا امدن به خانه ی ما هنگامی كه من نبودم را نداشت . من رك به او گفتم میترسیدم بخواهد بچه را ببرد . متاسفانه او تصمیم گرفته بود به ویرجینیا برگردد . میتوانم ضربه و عصبانیتی كه در آن لحظه به او وارد شده بود را بفهمم . بنابراین سرزنش او كار سختی است . او احتیاج داشت كه از دخترم جدا شوم و این یعنی از پسرش هم باید جدا میشد . این بخش از تصمیم خیلی خیلی برایش سخت بود . او واقعا آسیب میدید ، او كسی بود كه پوشك بچه را عوض میكرد ، با او بازی میكرد ، به او غذا میداد . حتی بیشتر از دخترم . قبل از اینكه مشكل انها اینقدر بزرگ شود ، ریكی شب ها به آپارتمانش سر میزد ژاكوب را هم با خود میبرد . او پدر خوبی بود ، هر كس میفهمید كه او تا چه اندازه پسرش را دوست دارد . اما او كاری را كه باید انجام میداد انجام داد . به ویرجینیا برگشت و مدتی بعد درست چند هفته وقتی در فرودگاه منتظر یك تماس تلفنی بودم ، تلفنم زنگ زد . ریكی در یك تصادف رانندگی كشته شده بود . خدایا همانطور كه دارم مینویسم اشك هایم جاری شده . من خیلی بی انصاف بودم ، او پدر خوبی بود و ظرفیت زیادی در زندگی داشت و طرف دیگر قضیه ضربه ای است كه به ژاكوب وارد شده است . او هیچوقت پدرش را نخواهد شناخت . این اتفاق قلبم را شكست .
فعلا...مصطفی عزیزی
طبقه بندی: داخلی: زندگی نامه،













